دیانا از جنس حضور

خانه تکانی وبلاگی ( از نی نی آی کیو)

هر خانه ای هر چقدر قشنگ و راحت و مرتب باشد باز هم وقتی می رسد که نیاز به یک خانه تکانی اساسی دارد. از زمانی که اولین وبلاگ را برای دیانا باز کردم و در آن نوشتم دوسال می گذرد و بعد از مدت کوتاهی دومین وبلاگ را با اهداف آموزشی یعنی همین نی نی آی کیو دایر کردم. و حالا بعد از این دو سال با کلی فراز و نشیب در روشهای آموزشی و تربیتی می خواهم تغییراتی در مجموعه کارم بدهم.

روند کار در نی نی آی کیو به این شکل بود که از ابتدا با آموزش نیمکره راست مغز کودک شروع کردم و حتی کتابی را ترجمه می کردم و بعد فلش کارتها و ... و حالا بعد از دوسال رویه کارم بسیار تغییر کرده و دیگر آموزش به کودک را از دریچه های قبل نمی بینم. و دید کلی تری پیدا کرده ام (البته از نظر خودم)

حالا همه چیز را از زاویه تجربه می نگرم. چه برای خودم و چه برای دخترم. تجربه یک زندگی، تجربه کودکی، تجربه مادری ... . و ما می بینیم و تجربه می کنیم و می آموزیم و این دیگر مختص من یا دخترم نیست و به هر دو ما تعلق دارد. به دنبال یک اسم مناسب برای همین وبلاگ نی نی آی کیو می گردم تا بتواند شرح حال اکنونمان باشد. و از این به بعد تمام خاطرات و تجربه های کودکم را در همین وبلاگ می نویسم. 

رابطه خستگی و پرحرفی!!!!!!!!!!

هنوز نفهمیدم چرا رابطه خستگی و پرحرفی در مورد دیانا گلی نسبت مستقیم داره. یعنی هر وقت خسته تره بیشتر و بیشتر حرف میزنه اصلا" همش حرف میزنه و وقتهایی که اون خسته است مامان داره آخرین ذره های انرژی اش رو استفاده می کنه و این کلمه مامانه که بی وقفه از دهان دیانا جونم بیرون میاد و مسلسل وار مغزم رو هدف میگیره. کاش یکی پیدا می شد و برای چند دقیقه ای هم که شده با دیانا همراه می شد تا من هم خلوت خودم رو داشته باشم.
1 خرداد 1392

دوست خیالی یا بچه خیالی

عزیز دلم داشتی به بابایی می گفتی که نیکا رو بردی پارک و ... . بابایی گفت: این دوستت نیکا چند سالشه. با تعجب به بابا نگاه کردی و گفتی: نیکا دوستم نیست که بچه مه. بابا گفت : از کجا خریدی؟ گفتی: نخریدمش که درش آوردم. بابا که داشت از تعجب شاخ درمی آورد گفت: از کجا؟ تو هم خیلی عادی گفتی: از تو شکمم درش آوردم
1 خرداد 1392

خانم معلمی به نام دیانا

چشمم را چپ می کنم، سرم را از روی کتاب بلند می کنم و از آشپزخانه که بیرون می آیم دختر خانمی را می بینم که گریزی زده است به کشوی شال و روسری مامان و یکی را انتخاب کرده و سر نموده و با یک تل یا گیره و یک دامن قد و نیم و... ادای خانم بزرگها را در می آورد و حالا به همه اینها که جزئی از خاله بازی هر روزمان بود خانم معلمی هم اضافه شده و آن هم چه خانم معلمی. آنقدر حرف برای گفتن دارد که هر چه شاگردهایش اجازه می گیرند که حرفی بزنند او اجازه نمی دهد و می گوید : فقط خانم معلم حرف می زند"
11 ارديبهشت 1392

دوچرخه سواری

کمتر از یک ماه است که دخترکم روی دوچرخه می نشیند و رکاب می زند تا قبل از این روی دوچرخه می نشست ولی ما هلش میدادیم و او هم دائم می گفت: من بلد نیستم رکاب بزنم. اما حالا خیلی خوشحال است و تقریبا هر روز عصر دوچرخه سواری می کند و عشقش این است که با دوچرخه به سرزمین عجایب برود!!! ( حالا کوتاه بیا مادر جان)
11 ارديبهشت 1392

فرهنگستان دیانایی

این روزها اگر بخواهم کل کلمات خود ساخته دیانا را که فی البداهه بر زبان شیرینش جاری می شود، بنویسم باور کنید از مرز صدها کلمه می گذرد. بیشترشان را نمی فهمم حتی گاهی نمی توانم تکرار کنم و باز بیشترشان را خودش هم زود فراموش می کند و اما بعضی از آنها در ذهن من مادر حک می شود از بس که جالب و شیرین است و البته باز هم از دید مامان زینب!!!!!!!! دیانا سخت مشغول بستن بند لباس مامان به دور کمرش است. چندین گره داده و پیچ در پیچش کرده ...می گوید: " چه پیچ مال شد"!!!!!!!!!!!! بعضی شبها حافظی، خیامی، بوستان و گلستانی و یا اشعار فروغ را با صدای بلند در خانه می خوانم و دیانا مشتاقانه به کنارم می نشیند و البته قبل از نشستن به سراغ کتابخانه کوچکمان می...
11 ارديبهشت 1392

حاضر جوابی!!

دیانا و مامان مشغول بازی هستند. دیانا خیلی لوس بازی حرف می زنه مامان: وقتی اینجوری حرف می زنی من نمی شنوم چی میگی عزیزم دیانا یک نگاه عاقل اندر سفیه به مامان می کنه و زل می زنه توی چشماش و بهش میگه: من با تو حرف نزدم.... من با خودم حرف می زدم مامان.!!!!!!!! . . . جزوه های مامان روی میز بود و دیانا هم قیچی به دست دور و بر میز می گشت و کاغذهاشو می برید و بعد مامان دید که ته یکی از ورقهاش قیچی شده. مامان: دیانا لطفا کاغذهای مامان رو قیچی نکن دیانا با تعجب به مامان نگاه می کنه: مامان من کاغذهای تو رو قیچی نکردم ... مگه تو دیدی که من قیچی کردم؟ چرا میگی من قیچی کردم؟ من به کاغذهای تو دست نزدم و ... مامان توی د...
31 فروردين 1392

این روزهای دیانا

روزهایمان را به خاله بازی و آشپزی و رفتن به عروسی ها و مهمانیهای تخیلی دخترکمان می گذرانیم. انگار سخت مشغول تمرین زندگی است. از شیر دادن به بچه اش گرفته تا غذا درست کردن برای مهمان و بردن عروسکها به پارک و استخر و ... . و در این میان من گاهی خاله می شوم و گاهی خواهر جون و گاهی مهمان و گاهی هم بچه. خاله بازی از آن بازیهایی است که در دوران کودکی تا جایی که امکان داشت بازی کرده ام و حالا لبریزم و اصلا دلم نمی خواهد بازی کنم ولی مگر می شود؟؟؟!!! شاید هم به این ربطی نداشته باشد که چقدر در کودکی بازی اش کرده ام . شاید دلیل  بی میلی ام این باشد که روزی بیست و چهار ساعت دارم این بازی را می کنم اما فکر میکنم بازی من جدی تر از مال دخترکم است...
19 فروردين 1392