دیانا دیانا ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

دیانا از جنس حضور

دوستانی بهتر از آب روان

امروز با دوستان گلمان رفتیم پارک ملت و دیانا و آتوسا و باران حسابی بازی کردند. خیلی باحال میشن وقتی بهم میرسن کارهایی می کنن که نگو و نپرس، کارهایی که شاید وقتی تنها باشن اصلا انجامش ندن و این برای من خیلی جالبه. یه حس خاصی دارم جدیدا زیاد بهش توجه می کنم اینکه یادمه وقتی دیانا زیر یک سال بود و تازه دندون درآورده بود همش فکر می کردم الان شیرینترین لحظه های بچه داری است و دیانا هیچ وقت به این بامزگی نخواهد بود و حالا در آستانه سه سالگی وقتی دیانا حرف میزنه یا با هم بازی می کنیم با این همه شیطنت و بازیگوشی دوست دارم قورتش بدم. آره داشتم به دوستای گلم می گفتم که وقت دیانا زیر یک سال بود هیچ گاه فکر نمی کردم که باز روزهایی باشه که من بگم از...
2 آبان 1391

دوستهای خیالی دیانا

این روزها ما چند تا بچه دیگه هم تو خونه داریم. نیکا یکی از اون دوستهای خیالیه که نمی دونم چرا همش تو توالت و در حال جیش کردنه. هر وقت دیانا میره توالت هی در میزنه و داد می زنه که نیکا بدو بیا بیرون من جیش دارم، جیشم داره میریزه و ما از این نیکا جون بهره ها بردیم برای راهی کردن دیانا به توالت. دومین دوست خیالی مامان نیکا است. به نام نازنین. البته دیانا همش این اسم رو فراموش میکنه و از من می پرسه. فکر نکنین که مامان نیکا خیلی بزرگتر از خودشه ولی دیگه مامانشه. بعدی نیره است که دیانا دائم تلفنی باهاش حرف میزنه حالا متن اون مکالمات تلفنی هم به جای خود بسیار شیرین و بامزه و آخری آنیا دختر این نیره است که باز دیانا جون اسمی که خودش اختراع کرده...
30 مهر 1391

ناهار اردکها

با دوست مهربونت آتوسا رفتیم پارک. بعد از کلی بازی تو زمین بازیه جدید پارک ملت من گفتم که بریم برای اردکها غذا بریزیم. تو یک دفعه به خودت افتادی که من براشون غذا درست نکردم و ... خاله فروغ و من گفتیم دیانا جون نون آوردیم که بدیم به اردکها ولی تو گوشت به این حرفها بدهکار نبود و گفتی الان براشون غذا درست می کنم و تو عالم خیال و در حین راه رفتن شروع کردی به غذا درست کردن و بعد هم دستت رو مشت کردی و صاف گرفتی جلوی بدنت انگار که یه چیزی تو دستت هست. آتوسا هم تو عالم خودش بود برگها رو جمع می کرد و هی به تو می گفت که برگ جمع کنی ولی تو قابلمه خیالی غذای اردکها رو ول نمی کردی. بهت گفتم دیانا جون اون قابلمه رو بده به من اگه دوست داری با آتوسا برگ جمع...
30 مهر 1391

خدای صورتی

بابا گفت: خدا رو شکر تو هم گفتی: خدا رو شکر بابا گفت: خدا کیه دیانا؟ تو گفتی: خدا هیچ کی نیست پرسیدم: خدا چیه دیانا تو گفتی: خدا یه چیزیه بابا پرسید: چه چیزیه دیانا تو گفتی: یه چیزیه ولی نمیدونیم چه چیزیه بابا پرسید: خدا چه رنگیه دیانا؟ تو گفتی: خدا صورتیه... ...
23 مهر 1391

تو هم مامانت رو می خوای

این روزها هر وقت کاری دارم و یا تو آشپزخونه مشغولم دیانا میاد و میگه: پس کی منو بغل می کنی مامان. یا میگه : من مامانم رو میخوام. میشه بغلم کنی. و بابا ابوذر خیلی وقتها جمله دیانا رو تکرار می کنه. و دیانا ازش می پرسه: تو هم مامانت رو می خوای؟ مامانت کیه؟ مامان جون؟ و دیروز بابا ابوذر گفت : مامان من اون لباس سبزه ( اشاره به دیانا که رنگ لباسش سبز بود) و بعد دیانا یه نگاهی به خودش کرد و دستی روی شکمش کشید و گفت: من که دلم بزرگ نیست. من مامان نیستم. گفتم دیانا مگه مامانها دلشون بزرگه؟ با خنده گفت: آره!!!!!!!!!! ( آبروی مامان زینب رفت.........)
15 مهر 1391

طعم اسنک

تو خونه ما هله هوله های بازار خیلی کم پیدا میشه. چیزی که اول از همه به خونمون اومد پاستیل بود اون هم در غالب جایزه برای توالت رفتن و بعد هم ذرت بو داده البته قبل تر از اینکه به صورت بسته بندی های رایج در بازار خریداری بشه خودمون تو خونه درست می کردیم. اما این بسته بندی های پر زرق و برق برای بچه ها جذابیت دیگه ای داره. و باقی چیزهای رایج مثل چیپس و پفک هیچ وقت برای دیانا خریداری نشده البته شده جایی دیده و خورده و مزه اش رو چشیده ولی خیلی کم. تا اینکه چند شب پیش بابا ابوذر که از بیرون اومد برای دیانا یک بسته ذرت خریده بود و برای مامان دیانا هم یک اسنک. من اونجا گذاشتمش کنار و دیانا هم سرش به ذرتش بند بود که بابایی به طعمش توجه نکرده بود و...
15 مهر 1391

برایت می نویسم... شاید جایی دیگر

سلام عزیزکم خیلی وقته که برات نمی نویسم. گاهگداری در دفترم چیزهایی را ثبت می کنم اما دست و دلم به نوشتن در وبلاگ نمی رود. انگار تازه فهمیدم که چقدر با نوشتن در دفترم متفاوت است. تازه فهمیدم که خیلی چیزها را در اینجا نمی نویسم شاید خجالت می کشم یا شاید هم می ترسم که وجهه ام را خراب کنم، نمی دانم هر چه هست دچار خودسانسوری شده ام و این آزار دهنده است. حالا در وبلاگ دوستانی داریم و از این بابت بسیار خوشحالم اما این حریم خصوصی نمی تواند رنگ ببازد و من به دنبال گوشه ای دنج برای خودم و خودت می گردم. خلوتی می خواهم تا در آن خودم را آنچنان که هستم بیان کنم و اما وبلاگ نمی تواند چنین فضایی را فراهم کند. باز هم برایت خواهم نوشت در وبلاگ و در د...
12 مهر 1391