ترسهای دیانایی
حکایتی است بزرگ کردن بچه. هر روز با رویه ای از خودت در زندگی از بچگی تا همین حالا که مادر هستی، مواجه می شوی. نمی دانم اینها را من به دیانا یاد داده ام یا از وجودش سرچشمه می گیرد. حالا به قول معروف عقلش بیشتر می رسد و دیگر احساسش این می شود که نه بابا همه جه هم امن نیست و تمام امنیتش را در من و بودن با من می جوید. عزیز دلم عمرم جونم عشقم، دیانا، این روزها بیشتر از پیش می خواهی که بغلت کنم. امنیتت را در متکایی می بینم که با خودت تمام خانه راهش می بری و هر جا که در نزدیکتر نقطه به من باشد دراز می کشی و سرت را بر روی بالش راه راهت می گذاری و مرا تماشا می کنی و بی وقفه و بدون هیچ دنباله ای می گویی : مامی!!! وقتی ظرف می شویم و ظرفها به ه...



